جشن ملی شیر خوارگان
سامان رئوف، بازاریاب شرکت تولیدی قطعات اتومبیل، همراه زن اش، زیر آسمانی ابری و زیر یک درخت کاج، جایی که باید سایه ی آن قرار داشته باشد، آن طرف پیاده رو ایستاده بودند و کارگرها را تماشا می کردند. کارگرها روی داربست طبقه ی دوم داشتند شیشه ی رفلکس آن طبقه را نصب می کردند. هفته ی پیش آقای رئوف توانست با استفاده از مهارت شغلی اش در متقاعد کردن دیگران اعضای آپارتمان را قانع کند که به جای شیشه های معمولی پنجره ها را با این شیشه ها مسلح کنند به طوری که دیگر نتوان از بیرون داخل خانه را تماشا کرد.
زیر درخت کاج یک نیمکت آبی رنگ چوبی هم بود اما بازاریاب و زنش ترجیح می دادند ایستاده کار را نظاره کنند. طبقه ی دوم متعلق به آنها بود و زن می خواست کار را به نحو احسن زیر نظر بگیرد و مرد هم زنش را.
زن چادر گلدار روشنی پوشیده بود و یک دامن بلند به پا داشت. روی پنجه های پا ایستاده بود و با تمام قوا می کوشید سر از کار کارگرها در آورد. برای بازاریاب جذاب تر بود که دست به سینه با لبخند زنش را نگاه کند که چشمانش گرد شده بود. وقتی زن از چیزی سر در نمی آورد واقعا چشمانش گرد می شد و پیشانی اش چین می افتاد. زن گفت :
- حالا مطمئنی کار می کنه؟
آقای رئوف نگاهی به پنجره انداخت و گفت :
- یعنی چی "مطمئنی که کار می کنه؟"
- یعنی همون دیگه، همونی که خودت گفتی چه می دونم
- یعنی کدوم دیگه
زن به شوهرش خیره شد. لبخند مرد پهن تر شده بود و سایه ی یک ابر روی صورتش حرکت می کرد. مرد خنده ی خود را فرو خورد و نیمه جدی نیمه شوخی گفت :
- چیه عزیزم، چرا اینجوری نیگام می کنی؟
زن گفت : چرا اینجوری نگات می کنم؟ خودت خوب می دونی منظورم چیه.
مرد خواست به او نزدیک شود اما زن فاصله گرفت و گفت:
- چرا اذیتم می کنی؟
لبخند مرد به خنده ای بلند تبدیل شد. رو به زنش کرد و گفت:
- وقتی عصبانی میشی چه قدر بامزه می شی.
دستش را روی شانه ی زن گذاشت که با مقاومتی از سوی زن همراه نشد. زن سرش را پایین انداخته بود.
- می خوای بپرسی که داخل خونه دیده می شه یا نه آره؟
- آره، دیده می شه یا نه؟
- یعنی همین و می خواستی بدونی؟
- آره، بگو دیگه.
- خب معلومه که دیده نمی شه
زن نگاه دیگری به پنجره انداخت و روی نیمکت نشست. دستانش را روی پاهایش گذاشت و به همان حالت ماند.
- چقدر خوب میشه. و پس از چند ثانیه : اما تو دیگه حق نداری منو اذیت کنی.
آقای رئوف کنار زن اش روی نیمکت آبی رنگ نشست و هر دو در سکوت خیابان را نگاه کردند. پارک جنگلی پشت سرشان بود و آنها روی آخرین نیمکتی که در مرز پارک و خیابان قرار داشت نشسته بودند. سایه ی بنفشِ متحرکِ ابرهای بزرگ روی دیوارها و کف خیابان را پوشانده بود و بادی که آن بالا ابرها را به حرکت در می آورد این پایین به صورت نسیم ملایمی بر آن دو می وزید که در یک بعد از ظهر گرم تابستانی می توانست آدم را به خواب ببرد. سکوت بعد ازظهر با نزدیک شدن به غروب جای خود را به شلوغی می داد. کارگرها کار پنجره ی طبقه ی دوم را تمام کرده بودند و داشتند وسایلشان را جمع می کردند. دو طبقه ی دیگر می ماند برای فردا. یکی از کارگرها چشمش به زن افتاد و با آرنج به پهلوی کارگر دیگر زد تا توجهش را به سمت زن جلب کند. کارگر دوم لبخند زد و به کارگر اول چشمکی زد. بازاریاب دست به سینه روی نیمکت لم داده بود و چشمانش را روی هم گذاشته بود. یکی از آن سوزن های کاج روی صورتش افتاده بود. زن داشت به پنجره ی طبقه ی اول نگاه می کرد که مردی با بالا تنه ی لخت پشت پنجره ظاهر شد. مرد داشت به زن نگاه می کرد. یک دستش قوطی آبمیوه را گرفته بود و دست دیگرش جلوی بدنش قرار داشت و تکان می خورد. تنها چیزی که قضاوت در مورد پایین تنه ی مرد را ناممکن می کرد این بود که پنجره تا کمرش می رسید. زن که چشمانش گرد شده بود در حالی که چشم از پنجره بر نمی داشت شوهرش را تکان داد. مرد چشمانش را باز کرد و سوزن کاج را از روی صورتش گرفت. زن گفت :
- سامان چرا به من دروغ می گی؟
مرد بدنش را کشید و گفت:
- چی شده؟
زن گفت :
- اینکه توش دیده می شه. و به پنجره ی طبقه ی اول اشاره کرد. مرد با دیدن دوستش برای او دست تکان داد. مرد لخت که متوجه اشتباه خود شده بود، قوطی از دستش افتاد و از دید رس مرد و زن خود را کنار کشید.
- مرتیکه خیال کرده حالا که دیگه هیشکی نمیبیندش باید لخت تو خونه اش بگرده، حالا خوب شد نمی تونه ریشاشو بزنه.
زن دامن پوش که همچنان به مرد نگاه می کرد، گفت:
- اینکه توش دیده می شه.
مرد به آسمان اشاره کرد و گفت:
- ابرا عزیزم، ابرا
- ابرا؟ چه ربطی به این موضوع داره؟
- وقتی ابرا جلوی خورشید و بگیرن یا شب بشه شیشه ها دیگه امنیت ندارن
- چرا گیجم می کنی، من دارم بهت می گم چرا بهم دروغ میگی؟
- خورشید عزیزم خورشید. بذار خورشید در بیاد همه چی مشخص میشه.
***
یک روز تعطیل بود که آقای رئوف داشت از یک حمام طولانی مدت بیرون می آمد. درست دو روز بعد از آن روز که او و زنش از ابتد تا انتها نظاره گر نصب شیشه ی رفلکس پنجره ی خودشان بودند و بعد از ظهر ابری دلپذیری را زیر بارش سوزن های کاج گذراندند. مرد بند حوله اش را گره می زد و در همین حال خودش را در آیینه ور انداز می کرد. آیینه، لبخند مرد و موهای لخت بلوطی اش را زیر نور زرد لامپ و در کنار قفسه ی حاوی انواع کرم پودرها، شانه و برس ها و مسواک و خمیر دندان به نمایش گذاشته بود. دستی میان موهایش کشید. به نظرش موهای زیبا و خوش فرمی داشت.
موهای زنش طلایی بود. موهای زنش بین دندانه های برسی که مرد می خواست با آن موهایش را شانه بزند گیر کرده بود. رشته ی طلایی موها زیر نور زرد لامپ درخشیدند و مرد را عصبانی کردند. زنش را صدا زد و به او گفت:
- مگه نمی دونی متنفرم از این که موهاتو لای برس ببینم؟ عقم می گیره.
مرد عقش نگرفت. از دستشویی بیرون رفت و پاهای پر مویش را روی هم انداخت. زن برس را تمیز کرد و به آشپزخانه اش برگشت.
آقای رئوف بعد از این که موهایش را شانه زد و به صورتش کرم مالید، آمد روی کاناپه نشست و کنترل تلویزیون را به دست گرفت و گفت:
- فردا باید برم تهران. کارای جدیدمونو باید به چند تا شرکت نشون بدم.
زن همراه با سر قوطی روغن به درگاه آشپزخانه آمد و گفت:
- وای نه باز دوباره
- یه روز بیشتر طول نمی کشه، فردا می رم، شب بر میگردم، صبح تو رختخوابم.
زن خندید.
- می خوام تا صبح بیدار بمونی که وقتی من اومدم با هم بخوابیم.
زن نالید:
- سامان؟ میشه نری؟ آخه من تنهایی چی کار کنم؟
مرد خندید و گفت:
- یکی رو بیار پیش خودت.
تلویزیون را روشن کرد، کنترل را روی میز جلوی کاناپه گذاشت و بسته ی سیگار و فندکش را از روی میز برداشت. سیگارش را آتش زد. رفت کنار اٌپن ایستاد و دو دستش را روی سنگ سفید گذاشت و پکی به سیگارش زد.
دود سیگار را بیرون داد، چشمانش را تنگ کرد و گفت :
- چی درست می کنی؟
- قیمه. سامان ازت خواهش می کنم برو تو ایوون.
مرد بی اعتنا یک قاشق برداشت و خودش را در آن تماشا کرد.
زن قاشق را از دست مرد گرفت و گفت:
- هزار دفه بهت گفتم تو خونه سیگار نکش، چرا اذیتم می کنی؟
- منم هزار دفه گفتم هر وقت از برس استفاده می کنی موهاتو از توش جمع کن.
- بی مزه، حالا میری بیرون یا نه؟
- اگه بدونی چه قدر بامزه شدی.
- سامان برو بیرون وگرنه جیغ می زنم.
مرد به ایوان رفت، سیگارش را تمام کرد و برگشت جلوی پنجره ایستاد و بیرون را تماشا کرد.
هوا کاملا آفتابی و گرم بود و بازاریاب خوشحال بود که مجبور نیست در این هوا بیرون برود. آسفالت خیابان می درخشید و نیمکت چوبی آبی رنگ زیر آفتاب ، خالی افتاده بود. تازه رنگش کرده بودند و اگر همین طور آفتاب بر آن می تابید طولی نمی کشید که مجبور می شدند دوباره آن را رنگ بزنند. شاید هم برش می داشتند یا با یک نیمکت فلزی عوضش می کردند. کمی دورتر پیرزنی با کیسه های خریدش که به سختی حمل می کرد ، طول خیابان را می پیمود.
آقای رئوف همین طور که پیرزن را زیر نظر داشت گفت:
- می دونی چیه؟ وقتی پیشنهاد این شیشه ها رو به اعضا دادم به یه نکته توجه نکردم.
صدای زن همراه با صدای هود و صدای سیب زمینی هایی که در روغن سرخ می شدند به گوش مرد رسید:
- چه نکته ای؟
- تصور کن چه قدر ناعادلانه است. وقتی هوا آفتابیه تو می تونی این پشت وایستی و به هر کی می خوای اون بیرون زل بزنی بدون اینکه طرف بتونه تو رو ببینه یا حتی متوجه بشه که یه نفر داره نگاش می کنه.
زن سر قابلمه را گذاشت و خم شد و شعله ی زیر آن را کم کرد.
- اما این ناعادلانه تره که از ساختمون روبرویی که از این شیشه ها داره توی خونه تو نگاه کنن خودتم نفهمی. خیلی عذاب می کشیدم وقتی جلوی پنجره وا می ستادم.
- منم به خاطر تو این کار و کردم. مکثی کرد و ادامه داد: یه چیز و می دونی؟
- چی؟
- اینکه اینجا وایستی و آدما رو نیگا کنی بدون اینکه مجبور باشی به کسی جواب پس بدی یا نگاهت و بدزدی خیلی حال می ده.
زن که حالا کنار مرد ایستاده بود و همراه او مشغول تماشای بیرون بود گفت:
- پیرزنه رو نیگا تو این هوای داغ رو نیمکت نشسته
- من دیدمش یه ساعته داره اون بارا رو می کشه با خودش، دیگه جون نداره
زن از پنجره فاصله گرفت و رفت تا تلویزیون تماشا کند.
مرد گفت:
- نیگا کن تو رو خدا داره ماتیک می زنه. چندشم شد.
زن همین طور که داشت کانال ها را عوض می کرد گفت:
- نیگا نکن. به کار مردم چی کار داری.
- جون پری خیلی باحاله، اگه یه روز بخوان این نیمکت و وردارن من یکی نمی ذارم. این پنجره ها خیلی از حقایق و نشون می دن.
یکی از شبکه ها داشت یکی از میدان های تهران را نشان می داد. کل میدان را زنانی پر کرده بودند که هر کدام نوزادی در آغوش داشتند. گوشه ای از میدان سکویی ساخته بودند که محل اجرای تلویزیونی بود. مردی که به عنوان مجری بالای سکو قدم می زد و میکروفون به دست داشت، روز ملی شیر خواره گان را به مادران فداکار تبریک می گفت. مرد توجهش جلب شده بود و آمده بود پشت کاناپه ایستاده بود. دوربین بین جمعیت می چرخید و چهره ی کودکان را نشان می داد. مرد کنار زن نشست و دستش را دور شانه ی زنش انداخت و گفت:
- این بچه ها چقدر شبیه هم اند.
- شیش ماهه ان.
- همه ی بچه های شیش ماهه مگه باید مثل هم باشن؟
- چه می دونم بچه ان دیگه.
- مسخره است ، فکر می کنی چند تا حروم زاده بین شون هست؟
- یعنی چی؟
- من مشکوکم ، هر کسی این همه مادر بچه تو بغل ببینه وحشت می کنه.
- جشنه دیگه. یعنی تو شهر به این بزرگی اینقدر بچه ی شیش ماهه نمی تونه وجود داشته باشه؟
- وحشتناکه ... اینا پدراشون کجان؟
- پدرا حق ندارن بیان.
آقای رئوف بلند شد و جلوی زنش ایستاد و دستانش را از هم باز کرد به طوری که کف دو دستش رو به بالا بود. می خواست حرف آخر را بزند. گفت:
- شاید به خاطر اینه که ... خیلی از این بچه ها ... اصلن معلوم نیس باباهاشون کیه.
از این که خودش را در آیینه ی قدی روبرویش می دید به هیجان آمده بود. با حرکتی نمایشی آه بلندی کشید و دستانش را پایین انداخت. همین طور که سرش را تکان می داد به سمت پنجره رفت.
زن بدون حرکت نشسته بود و سکوت کرده بود.
مرد فندک و سیگارش را برداشت. وقتی داشت سیگارش را آتش می زد زن با حرکتی ناگهانی بلند شد و به سمت دستشویی دوید. زن بالا آوزده بود. این دومین بار در طول این هفته بود که این اتفاق می افتاد. مرد همان دفعه ی اول اصرار کرد زن خودش را به دکتر نشان دهد اما زن گفت چیزی نیست. گفت حالش خوب است و به خاطر شام شب قبلش بوده است. حالا هم در مقابل سوالات مرد گفت که خسته است و باید بخوابد.
نیم ساعت بعد از این که زن خوابید مرد سومین سیگارش را آتش زد و کنار پنجره ایستاد. هوا هنوز صاف و بی ابر بود. همه جا می درخشید و هیچ چیز از نظر مرد پنهان نمی ماند. داشت فکر می کرد شاید زنش حامله است. یعنی بعد از شش سال دکتر رفتن و دوا خوردن و پول خرج کردن حالا همه چیز داشت درست می شد؟ دکتر گفته بود ایراد از اوست و هرگز نمی تواند بچه دار شود. اما دکترها همیشه اشتباه می کنند. زیر لب گفت: فردا می برمش آزمایش.
همسایه ی طبقه ی اول ، همان مردی که لخت پشت پنجره آمده بود و دستش تکان می خورد، همان که آقای رئوف برایش دست تکان داده بود، همان مرد داشت به آپارتمان نزدیک می شد. مغازه ی مواد غذایی داشت و حالا تعطیل کرده بود. وقتی داشت از عرض خیابان رد می شد به پنجره ی طبقه ی دوم خیره شد. خورشید به شدت می درخشید و هیچ چیز پنهان نمی ماند. هوا ساکن بود. آقای رئوف دید که مرد همسایه درست به جایی که او ایستاده بود ، به پنجره ی طبقه ی دوم خیره شده است و دید که لبخند زد. هیچ وقت از لبخند کج و گذرای همسایه ی طبقه ی اول خوشش نیامده بود. لبخندش چشمان ریزش را ریزتر می کرد.
آقای رئوف به سمت تلویزیون برگشت و از همان جا که ایستاده بود سعی می کرد شباهت بچه ها با مادرشان را تشخیص دهد. یکی از دختربچه ها مثل مادرش چانه ای بزرگ داشت. کنار این مادر و دختر شباهت چشمان گرد و درشت پسر بچه ی دیگری به مادرش توجهش را جلب کرد. باز بیرون را نگاه کرد. مرد همسایه رفته بود. پکی به سیگارش زد. فکر کرد شاید زن اش مسموم شده است. باید به دکتر نشان اش می داد. فکر کرد زنش شبهایی که تنهاست چه طور می خوابد. باید از کارش استعفا می داد، کار به درد نخوری است. فکر کرد شاید بتواند یک کار روزمره ی بی دغدغه پیدا کند. این طور مجبور نمی شد زنش را تنها بگذارد. زن زیبایش.
مرد زیر سیگاری را روی میز گذاشت و روی کاناپه روبروی تلویزیون نشست. تلویزیون داشت مراسم جشن ملی شیر خواره گان را پخش می کرد. سامان رئوف سیگار کشید و تا انتهای برنامه، نوزادان و مادران جوانشان را تماشا کرد.
محمدرضا رم یار
خرداد و تیر 88