تبليغاتX
خود شیفته
 در حوالی رختخواب خیس ات که خلوتش با تو را با هیچ کس قسمت نکرد.

در حوالی رختخواب خیس ات که خلوتش با تو را با هیچ کس قسمت نکرد.

من هم یک فیلم ساخته ام ، ببینید:

دختران را به اندازه ی تمام فیلم هایی که دیده ای جلو عقب کن و

به من نخند و

گوش کن. به من تهمت نزن و

گوش کن. خیال می کنی من عقب دختران می روم؟ ها؟ پس ببین!

نه ، من عاشق شمردن چین های مانتوی دخترانم وقتی بالای باسن شان جمع می شود و

عاشق واکس زدن کفش سفیدشان ، سرخشان، سفید-سرخشان ، بالا پایین ، بالا پایین ، بالا پایین. حتی داخلشان را هم واکس می زنم ، تو... بیرون ، تو... بیرون

اصلا من یک واکسی سیاه سوخته ام ، بیا دخترم ، بیا با فرچه ی سیاهم واکست بزنم.

نکند خیال کرده ای آن کمر باریکشان حالم را به هم نمی زند؟ ها؟

اصلا می دانی ، دختران جان می دهند برای اینکه ، بایستی و

دست در جیب کنی و

از آنجا لمسش کنی و

بیرونش بیاوری و

خیسش کنی و

بعد ، و اما بعد ، بگذاری بین لبانت ، صبر کن ، تازه قصه آغاز شده است ، حالا وقتی حسابی لبانت با آن اخت شد ، دورش حلقه شد ، آن را سختِ سختِ سخت بمکی و

دودش را بیرون بدهی و

آنها را در خیابان دید بزنی. من همیشه این کار را کرده ام ، فقط اگر روزی دیوارت را پیدا کردی تا به آن تکیه کنی و دختران از جلوی چشمانت رژه رفتند ، این را از من داشته باش

خیابان لژ خانوادگی ندارد.

این هم از فیلم من.

تیتراژ

پایان تیتراژ : تقدیم به همه ی دختران غریبه

|+| نوشته شده توسط محمدرضا رم یار در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 جشن ملی شیرخواره گان

جشن ملی شیر خوارگان

سامان رئوف، بازاریاب شرکت تولیدی قطعات اتومبیل، همراه زن اش، زیر آسمانی ابری و زیر یک درخت کاج، جایی که باید سایه ی آن قرار داشته باشد، آن طرف پیاده رو ایستاده بودند و کارگرها را تماشا می کردند. کارگرها روی داربست طبقه ی دوم داشتند شیشه ی رفلکس آن طبقه را نصب می کردند. هفته ی پیش آقای رئوف توانست با استفاده از مهارت شغلی اش در متقاعد کردن دیگران اعضای آپارتمان را قانع کند که به جای شیشه های معمولی پنجره ها را با این شیشه ها مسلح کنند به طوری که دیگر نتوان از بیرون داخل خانه را تماشا کرد.

زیر درخت کاج یک نیمکت آبی رنگ چوبی هم بود اما بازاریاب و زنش ترجیح می دادند ایستاده کار را نظاره کنند. طبقه ی دوم متعلق به آنها بود و زن می خواست کار را به نحو احسن زیر نظر بگیرد و مرد هم زنش را.

زن چادر گلدار روشنی پوشیده بود و یک دامن بلند به پا داشت. روی پنجه های پا ایستاده بود و با تمام قوا می کوشید سر از کار کارگرها در آورد. برای بازاریاب جذاب تر بود که دست به سینه با لبخند زنش را نگاه کند که چشمانش گرد شده بود. وقتی زن از چیزی سر در نمی آورد واقعا چشمانش گرد می شد و پیشانی اش چین می افتاد. زن گفت :

- حالا مطمئنی کار می کنه؟

آقای رئوف نگاهی به پنجره انداخت و گفت :

- یعنی چی "مطمئنی که کار می کنه؟"

- یعنی همون دیگه، همونی که خودت گفتی چه می دونم

- یعنی کدوم دیگه

زن به شوهرش خیره شد. لبخند مرد پهن تر شده بود و سایه ی یک ابر روی صورتش حرکت می کرد. مرد خنده ی خود را فرو خورد و نیمه جدی نیمه شوخی گفت :

- چیه عزیزم، چرا اینجوری نیگام می کنی؟

زن گفت : چرا اینجوری نگات می کنم؟ خودت خوب می دونی منظورم چیه.

مرد خواست به او نزدیک شود اما زن فاصله گرفت و گفت:

- چرا اذیتم می کنی؟

لبخند مرد به خنده ای بلند تبدیل شد. رو به زنش کرد و گفت:

- وقتی عصبانی میشی چه قدر بامزه می شی.

دستش را روی شانه ی زن گذاشت که با مقاومتی از سوی زن همراه نشد. زن سرش را پایین انداخته بود.

- می خوای بپرسی که داخل خونه دیده می شه یا نه آره؟

- آره، دیده می شه یا نه؟

- یعنی همین و می خواستی بدونی؟

- آره، بگو دیگه.

- خب معلومه که دیده نمی شه

زن نگاه دیگری به پنجره انداخت و روی نیمکت نشست. دستانش را روی پاهایش گذاشت و به همان حالت ماند.

- چقدر خوب میشه. و پس از چند ثانیه : اما تو دیگه حق نداری منو اذیت کنی.

آقای رئوف کنار زن اش روی نیمکت آبی رنگ نشست و هر دو در سکوت خیابان را نگاه کردند. پارک جنگلی پشت سرشان بود و آنها روی آخرین نیمکتی که در مرز پارک و خیابان قرار داشت نشسته بودند. سایه ی بنفشِ متحرکِ ابرهای بزرگ روی دیوارها و کف خیابان را پوشانده بود و بادی که آن بالا ابرها را به حرکت در می آورد این پایین به صورت نسیم ملایمی بر آن دو می وزید که در یک بعد از ظهر گرم تابستانی می توانست آدم را به خواب ببرد. سکوت بعد ازظهر با نزدیک شدن به غروب جای خود را به شلوغی می داد. کارگرها کار پنجره ی طبقه ی دوم را تمام کرده بودند و داشتند وسایلشان را جمع می کردند. دو طبقه ی دیگر می ماند برای فردا. یکی از کارگرها چشمش به زن افتاد و با آرنج به پهلوی کارگر دیگر زد تا توجهش را به سمت زن جلب کند. کارگر دوم لبخند زد و به کارگر اول چشمکی زد. بازاریاب دست به سینه روی نیمکت لم داده بود و چشمانش را روی هم گذاشته بود. یکی از آن سوزن های کاج روی صورتش افتاده بود. زن داشت به پنجره ی طبقه ی اول نگاه می کرد که مردی با بالا تنه ی لخت پشت پنجره ظاهر شد. مرد داشت به زن نگاه می کرد. یک دستش قوطی آبمیوه را گرفته بود و دست دیگرش جلوی بدنش قرار داشت و تکان می خورد. تنها چیزی که قضاوت در مورد پایین تنه ی مرد را ناممکن می کرد این بود که پنجره تا کمرش می رسید. زن که چشمانش گرد شده بود در حالی که چشم از پنجره بر نمی داشت شوهرش را تکان داد. مرد چشمانش را باز کرد و سوزن کاج را از روی صورتش گرفت. زن گفت :

- سامان چرا به من دروغ می گی؟

مرد بدنش را کشید و گفت:

- چی شده؟

زن گفت :

- اینکه توش دیده می شه. و به پنجره ی طبقه ی اول اشاره کرد. مرد با دیدن دوستش برای او دست تکان داد. مرد لخت که متوجه اشتباه خود شده بود، قوطی از دستش افتاد و از دید رس مرد و زن خود را کنار کشید.

- مرتیکه خیال کرده حالا که دیگه هیشکی نمیبیندش باید لخت تو خونه اش بگرده، حالا خوب شد نمی تونه ریشاشو بزنه.

زن دامن پوش که همچنان به مرد نگاه می کرد، گفت:

- اینکه توش دیده می شه.

مرد به آسمان اشاره کرد و گفت:

- ابرا عزیزم، ابرا

- ابرا؟ چه ربطی به این موضوع داره؟

- وقتی ابرا جلوی خورشید و بگیرن یا شب بشه شیشه ها دیگه امنیت ندارن

- چرا گیجم می کنی، من دارم بهت می گم چرا بهم دروغ میگی؟

- خورشید عزیزم خورشید. بذار خورشید در بیاد همه چی مشخص میشه.

***

یک روز تعطیل بود که آقای رئوف داشت از یک حمام طولانی مدت بیرون می آمد. درست دو روز بعد از آن روز که او و زنش از ابتد تا انتها نظاره گر نصب شیشه ی رفلکس پنجره ی خودشان بودند و بعد از ظهر ابری دلپذیری را زیر بارش سوزن های کاج گذراندند. مرد بند حوله اش را گره می زد و در همین حال خودش را در آیینه ور انداز می کرد. آیینه، لبخند مرد و موهای لخت بلوطی اش را زیر نور زرد لامپ و در کنار قفسه ی حاوی انواع کرم پودرها، شانه و برس ها و مسواک و خمیر دندان به نمایش گذاشته بود. دستی میان موهایش کشید. به نظرش موهای زیبا و خوش فرمی داشت.

موهای زنش طلایی بود. موهای زنش بین دندانه های برسی که مرد می خواست با آن موهایش را شانه بزند گیر کرده بود. رشته ی طلایی موها زیر نور زرد لامپ درخشیدند و مرد را عصبانی کردند. زنش را صدا زد و به او گفت:

- مگه نمی دونی متنفرم از این که موهاتو لای برس ببینم؟ عقم می گیره.

مرد عقش نگرفت. از دستشویی بیرون رفت و پاهای پر مویش را روی هم انداخت. زن برس را تمیز کرد و به آشپزخانه اش برگشت.

آقای رئوف بعد از این که موهایش را شانه زد و به صورتش کرم مالید، آمد روی کاناپه نشست و کنترل تلویزیون را به دست گرفت و گفت:

- فردا باید برم تهران. کارای جدیدمونو باید به چند تا شرکت نشون بدم.

زن همراه با سر قوطی روغن به درگاه آشپزخانه آمد و گفت:

- وای نه باز دوباره

- یه روز بیشتر طول نمی کشه، فردا می رم، شب بر میگردم، صبح تو رختخوابم.

زن خندید.

- می خوام تا صبح بیدار بمونی که وقتی من اومدم با هم بخوابیم.

زن نالید:

- سامان؟ میشه نری؟ آخه من تنهایی چی کار کنم؟

مرد خندید و گفت:

- یکی رو بیار پیش خودت.

تلویزیون را روشن کرد، کنترل را روی میز جلوی کاناپه گذاشت و بسته ی سیگار و فندکش را از روی میز برداشت. سیگارش را آتش زد. رفت کنار اٌپن ایستاد و دو دستش را روی سنگ سفید گذاشت و پکی به سیگارش زد.

دود سیگار را بیرون داد، چشمانش را تنگ کرد و گفت :

- چی درست می کنی؟

- قیمه. سامان ازت خواهش می کنم برو تو ایوون.

مرد بی اعتنا یک قاشق برداشت و خودش را در آن تماشا کرد.

زن قاشق را از دست مرد گرفت و گفت:

- هزار دفه بهت گفتم تو خونه سیگار نکش، چرا اذیتم می کنی؟

- منم هزار دفه گفتم هر وقت از برس استفاده می کنی موهاتو از توش جمع کن.

- بی مزه، حالا میری بیرون یا نه؟

- اگه بدونی چه قدر بامزه شدی.

- سامان برو بیرون وگرنه جیغ می زنم.

مرد به ایوان رفت، سیگارش را تمام کرد و برگشت جلوی پنجره ایستاد و بیرون را تماشا کرد.

هوا کاملا آفتابی و گرم بود و بازاریاب خوشحال بود که مجبور نیست در این هوا بیرون برود. آسفالت خیابان می درخشید و نیمکت چوبی آبی رنگ زیر آفتاب ، خالی افتاده بود. تازه رنگش کرده بودند و اگر همین طور آفتاب بر آن می تابید طولی نمی کشید که مجبور می شدند دوباره آن را رنگ بزنند. شاید هم برش می داشتند یا با یک نیمکت فلزی عوضش می کردند. کمی دورتر پیرزنی با کیسه های خریدش که به سختی حمل می کرد ، طول خیابان را می پیمود.

آقای رئوف همین طور که پیرزن را زیر نظر داشت گفت:

- می دونی چیه؟ وقتی پیشنهاد این شیشه ها رو به اعضا دادم به یه نکته توجه نکردم.

صدای زن همراه با صدای هود و صدای سیب زمینی هایی که در روغن سرخ می شدند به گوش مرد رسید:

- چه نکته ای؟

- تصور کن چه قدر ناعادلانه است. وقتی هوا آفتابیه تو می تونی این پشت وایستی و به هر کی می خوای اون بیرون زل بزنی بدون اینکه طرف بتونه تو رو ببینه یا حتی متوجه بشه که یه نفر داره نگاش می کنه.

زن سر قابلمه را گذاشت و خم شد و شعله ی زیر آن را کم کرد.

- اما این ناعادلانه تره که از ساختمون روبرویی که از این شیشه ها داره توی خونه تو نگاه کنن خودتم نفهمی. خیلی عذاب می کشیدم وقتی جلوی پنجره وا می ستادم.

- منم به خاطر تو این کار و کردم. مکثی کرد و ادامه داد: یه چیز و می دونی؟

- چی؟

- اینکه اینجا وایستی و آدما رو نیگا کنی بدون اینکه مجبور باشی به کسی جواب پس بدی یا نگاهت و بدزدی خیلی حال می ده.

زن که حالا کنار مرد ایستاده بود و همراه او مشغول تماشای بیرون بود گفت:

- پیرزنه رو نیگا تو این هوای داغ رو نیمکت نشسته

- من دیدمش یه ساعته داره اون بارا رو می کشه با خودش، دیگه جون نداره

زن از پنجره فاصله گرفت و رفت تا تلویزیون تماشا کند.

مرد گفت:

- نیگا کن تو رو خدا داره ماتیک می زنه. چندشم شد.

زن همین طور که داشت کانال ها را عوض می کرد گفت:

- نیگا نکن. به کار مردم چی کار داری.

- جون پری خیلی باحاله، اگه یه روز بخوان این نیمکت و وردارن من یکی نمی ذارم. این پنجره ها خیلی از حقایق و نشون می دن.

یکی از شبکه ها داشت یکی از میدان های تهران را نشان می داد. کل میدان را زنانی پر کرده بودند که هر کدام نوزادی در آغوش داشتند. گوشه ای از میدان سکویی ساخته بودند که محل اجرای تلویزیونی بود. مردی که به عنوان مجری بالای سکو قدم می زد و میکروفون به دست داشت، روز ملی شیر خواره گان را به مادران فداکار تبریک می گفت. مرد توجهش جلب شده بود و آمده بود پشت کاناپه ایستاده بود. دوربین بین جمعیت می چرخید و چهره ی کودکان را نشان می داد. مرد کنار زن نشست و دستش را دور شانه ی زنش انداخت و گفت:

- این بچه ها چقدر شبیه هم اند.

- شیش ماهه ان.

- همه ی بچه های شیش ماهه مگه باید مثل هم باشن؟

- چه می دونم بچه ان دیگه.

- مسخره است ، فکر می کنی چند تا حروم زاده بین شون هست؟

- یعنی چی؟

- من مشکوکم ، هر کسی این همه مادر بچه تو بغل ببینه وحشت می کنه.

- جشنه دیگه. یعنی تو شهر به این بزرگی اینقدر بچه ی شیش ماهه نمی تونه وجود داشته باشه؟

- وحشتناکه ... اینا پدراشون کجان؟

- پدرا حق ندارن بیان.

آقای رئوف بلند شد و جلوی زنش ایستاد و دستانش را از هم باز کرد به طوری که کف دو دستش رو به بالا بود. می خواست حرف آخر را بزند. گفت:

- شاید به خاطر اینه که ... خیلی از این بچه ها ... اصلن معلوم نیس باباهاشون کیه.

از این که خودش را در آیینه ی قدی روبرویش می دید به هیجان آمده بود. با حرکتی نمایشی آه بلندی کشید و دستانش را پایین انداخت. همین طور که سرش را تکان می داد به سمت پنجره رفت.

زن بدون حرکت نشسته بود و سکوت کرده بود.   

مرد فندک و سیگارش را برداشت. وقتی داشت سیگارش را آتش می زد زن با حرکتی ناگهانی بلند شد و به سمت دستشویی دوید. زن بالا آوزده بود. این دومین بار در طول این هفته بود که این اتفاق می افتاد. مرد همان دفعه ی اول اصرار کرد زن خودش را به دکتر نشان دهد اما زن گفت چیزی نیست. گفت حالش خوب است و به خاطر شام شب قبلش بوده است. حالا هم در مقابل سوالات مرد گفت که خسته است و باید بخوابد.

نیم ساعت بعد از این که زن خوابید مرد سومین سیگارش را آتش زد و کنار پنجره ایستاد. هوا هنوز صاف و بی ابر بود. همه جا می درخشید و هیچ چیز از نظر مرد پنهان نمی ماند. داشت فکر می کرد شاید زنش حامله است. یعنی بعد از شش سال دکتر رفتن و دوا خوردن و پول خرج کردن حالا همه چیز داشت درست می شد؟ دکتر گفته بود ایراد از اوست و هرگز نمی تواند بچه دار شود. اما دکترها همیشه اشتباه می کنند. زیر لب گفت: فردا می برمش آزمایش.

همسایه ی طبقه ی اول ، همان مردی که لخت پشت پنجره آمده بود و دستش تکان می خورد، همان که آقای رئوف برایش دست تکان داده بود، همان مرد داشت به آپارتمان نزدیک می شد. مغازه ی مواد غذایی داشت و حالا تعطیل کرده بود. وقتی داشت از عرض خیابان رد می شد به پنجره ی طبقه ی دوم خیره شد. خورشید به شدت می درخشید و هیچ چیز پنهان نمی ماند. هوا ساکن بود. آقای رئوف دید که مرد همسایه درست به جایی که او ایستاده بود ، به پنجره ی طبقه ی دوم خیره شده است و دید که لبخند زد. هیچ وقت از لبخند کج و گذرای همسایه ی طبقه ی اول خوشش نیامده بود. لبخندش چشمان ریزش را ریزتر می کرد.

آقای رئوف به سمت تلویزیون برگشت و از همان جا که ایستاده بود سعی می کرد شباهت بچه ها با مادرشان را تشخیص دهد. یکی از دختربچه ها مثل مادرش چانه ای بزرگ داشت. کنار این مادر و دختر شباهت چشمان گرد و درشت پسر بچه ی دیگری به مادرش توجهش را جلب کرد. باز بیرون را نگاه کرد. مرد همسایه رفته بود. پکی به سیگارش زد. فکر کرد شاید زن اش مسموم شده است. باید به دکتر نشان اش می داد. فکر کرد زنش شبهایی که تنهاست چه طور می خوابد. باید از کارش استعفا می داد، کار به درد نخوری است. فکر کرد شاید بتواند یک کار روزمره ی بی دغدغه پیدا کند. این طور مجبور نمی شد زنش را تنها بگذارد. زن زیبایش.

مرد زیر سیگاری را روی میز گذاشت و روی کاناپه روبروی تلویزیون نشست. تلویزیون داشت مراسم جشن ملی شیر خواره گان را پخش می کرد. سامان رئوف سیگار کشید و تا انتهای برنامه، نوزادان و مادران جوانشان را تماشا کرد.

محمدرضا رم یار

خرداد و تیر 88   

    

|+| نوشته شده توسط محمدرضا رم یار در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 DOOM



DOOM

 نیما، پسر بزرگ خانواده، با ورود خود موجی از سرما را در فضای محقر خانه ی صد متری، پخش کرد. خانه ای که برای یک خانواده ی شش نفره به طرز وحشتناکی کوچک می نمود. موج سرما همراه او وارد هال شد، فضای به زحمت قابل عبور برای دونفرِ بین مبل ها را پیمود و به اتاق ها سرازیر شد. صدای شر شر دوش حمام می آمد و جلز و ولز سرخ کردنی به همراه بوی کدو. " سلام مامان." مادر با دیدن پسرش گوشی تلفن را سر جایش تقریبا کوبید و گفت : " آه اومدی می خواستم بهت زنگ بزنم." کاغذی که میان دست اش خیس از عرق و مچاله شده بود از هم باز کرد. " بیا پسرم یه خورده خرید داریم. امشب عموت اینا میان اینجا." نیما در این فاصله کفش هایش را در جاکفشی گذاشت و شال گردنش را در آورد و آویزان کرد ، کیفش را کنار جاکفشی انداخت. مادرش بالای سرش با نگاه فردی خسته که سرش حسابی شلوغ است و در عین حال مصمم است تمام کارهایش را به نحو احسن انجام دهد ایستاده بود و کاغذ را به سمتش گرفته بود. نیما حقیقتا فکر کرد مادر دارد به او تعارف می کند. " نه مامان خواهش می کنم ، خودت برو من خیلی خسته ام." و برای بیان علنی تر اعتراض خود شروع کرد کاپشنش را در آوردن که با کمی اغراق می شد آن را حرکتی تهدید آمیز تلقی کرد. مادر، بی توجه به حرف ها و حرکات پسرش کاغذ را میان دستش چپاند و روی آن بیست تا اسکناس هزارتومانی گذاشت. " برو. حرف هم نباشه. من کلی کار دارم." عقبگرد کرد اما همچنان که سرش به سمت او بود ادامه داد: "زود برگردی ها الانه که برسن." نیما تسلیم و مطیع پول ها و لیست را در جیب بغل کاپشنش گذاشت و به عنوان آخرین تلاش و نشان اعتراض گفت " پس بابا کجاست؟" و شال گردن را دوباره برداشت. " رفته یخچال سازی ببینه اون صاب مرده درست میشه یا نه." پسر داشت شال را روی یقه تنظیم می کرد. " نمی دونم این بابای ما دیسک کمر نگرفت از بس این لش و برد و آورد." عصبانیتش را روی شالش خالی می کرد و آن را محکم دور گردنش گره زد. مادر که داشت به آشپزخانه اش بر می گشت ایستاد و رو به پسرش، غرید : " نیما... درباره ی بابات درست صحبت کن."

-        " خب راس میگم دیگه به جای اینکه هرچی پول درمیاره بده به این کتابایی که شب روشون خوابش می بره، پس انداز کنه بره یه موتور نو براش بخره. این تا موتورش عوض نشه فایده نداره. یه نیگا به خونه بنداز کتاب داره از در و دیوارش میره بالا. من نمی دونم اون که نمی تونه سرش هم بخارونه چه جور وقت می کنه اینا رو بخونه" مادر با حرکتی غیر قابل مهار چنگ زد و پول ها را از توی جیب نیما بیرون کشید. " اصلا نمی خوام بری. بابات که اومد می دم خودش بره بگیره. بیچاره بابات که هرچی درمیاره خرج شما نمک نشناسا می کنه."

پسر بهت زده و تقریبا خیلی دیر گفت: " مگه من چی گفتم." اما مادر دور شده بود و دستان نیما را در حالت بهتی اعتراض آمیز که ناشی از قضاوت ناعادلانه ای بود که در حق صاحبشان روا داشته شده بود، رها کرد. دست ها انگار بخواهند سیبی را از درختی نامرئی بچینند روی هوا متوقف مانده بودند. نیما با حرکتی عصبی سیب را پس زد و برای سومین بار دست به شال گردنش برد. شال گردن گره خورده بود و زیر یقه ی کاپشن رفته بود. زیپ کاپشنش را پایین کشید و با چنان شدتی شال را از دور گردنش بیرون کشید که ناگهان سوزش شدیدی روی گردنش احساس کرد. شال را پرت کرد روی زمین و به محل سوزش دست کشید، اما فورا دستش را پس کشید.

توی هال مهشید ،دختر کوچک خانواده، در حد فاصل کاناپه و عسلی دراز کشیده بود و داشت ازهمه جا بی خبر روی یک کتاب نقاشی می کشید. موهای بافته اش دو طرف کتاب افتاده بود و پاپیون های دو سر بافه ها مثل دو عدد پروانه روی گلهای قالی جا خوش کرده بودند. او احتمالا نمی توانست بفهمد که محل عبور نیما را مسدود کرده است و پاهایش که در هوا تکان می داد به پاهای برادر بزرگش که درگیر خراش گردنش بود و ابدا متوجه او نبود گیر خواهد کرد. نیما داشت تعادلش را از دست می داد اما با چند قدم چابک در اطراف مهشید روی سر پنجه ها گردنه ی صعب العبور را رد کرد. رو به مهشید کرد : " چرا اینجا خوابیدی، نزدیک بود لهت کنم." مهشید سرش را بالا آورد و لبخند زد. " سلام داداشی ببین چه نقاشی ای کشیدم." گردنش را آن قدر خم کرده بود که نیما ترسید بلایی سرش بیاید. نشست و کتاب را به دست گرفت : " باز کتاب امیر و برداشتی، زود تا نفهمیده پاکش کن بذار سر جاش."

-                    " اون گاوه رو نگاه کن. قشنگه نه."

فریاد مهسا ،بزرگترین فرزند خانواده، میان شر شر آب انگار از توی یک لوله، توی هال منتشر شد: " مامان ... مامان ... صابون می خوام." نیما راهش را از اتاقش که با امیر مشترک بودند کج کرد و به سمت آشپزخانه رفت. مادر داشت کدوها را از روغن بیرون می کشید. روی پیشانی اش دانه های درشت عرق نشسته بود. هود روی آخرین درجه اش بود، اما کفاف نمی داد. بخار آب از سوراخ های سماور فش می زد. گرما از زیر قابلمه ی برنج در حال دم و از زیر ماهیتابه ای که روغن در آن می جوشید ، بیرون می زد. پسر همان دم در به سرامیک های کمی خنک تر تکیه داد و به جای خراش دست کشید. در این هوای دم کرده سوزشش بیشتر شده بود " مامان صابون ها کجاست؟" مادر بدون اینکه سر از کار خود بردارد، یک کدوی سرخ شده را با چنگال به دیواره ی ماهیتابه فشار داد تا روغنش را بگیرد. " می خوای چی کار؟ تو دستشویی هست." داشت به دستان مادرش نگاه می کرد. چنگالش را تهدید آمیز بالای کدوها گرفته بود و هر دم با مهارت تمام یکی را پشت و رو می کرد. " برای مهسا می خوام، تو حموم مونده، صابون می خواد." مادر برگشت و بدون حرف صابونی از کابینت پنجمی برداشت و به دست نیما داد. نیما چشمش به پول ها ، بالای هود افتاد." پولا رو هم بده ، معلوم نیست بابا کی بیاد." و دست برد و پول ها را برداشت.

به طرز مشکوکی خانه از حضور امیر خالی بود. دستِ دراز شده از پشتِ شیشه ی مات صابون را گرفت. نیما توانست طرح گنگ اندام لخت خواهرش را ببیند. به جستجوی امیر به اتاقش رفت. امیر، برادر کوچک خانواده، باز هم داشت با کامپیوتر بازی می کرد. تا جایی که می توانست خودش را روی صندلی جلو داده بود و توی آن فرو رفته بود. به زحمت باسنش روی صندلی قرار داشت. نیما، عصبانی از طرز نشستن امیر، که انگار داشت به او فحش می داد، نالید : " باز که تو داری بازی میکنی. مگه نگفتم روزی دوساعت. امروز هم که آقا مدرسه نداشتن. حتما از صبحه داری بازی می کنی" در را پشت سرش بست. " پاشو ببینم، یالا." امیر همه ی حواسش به غول درشت سبزی بود که همه ی صفحه را پوشانده بود. با یکی از آن اسلحه های پر قدرت به سمتش موشک پرتاب می کرد. در این اثنا فرصتی گیر آورد و با عجله گفت : " دوم سه (DOOM 3) رو گرفتم، بیا نیگا کن. محشره." نیما خودش را به صندلی رسانده بود و پشتی آن را با دو دست چسبیده بود. " مگه بهت نمی گم بلند شو." امیر همچنان با سماجت به ماوس و کیبوردش چسبیده بود. سرسرکی جواب داد." باشه الآن یه دقه صبر کن" "... لعنتی ... اَه، بیا دیگه، مردم." تلفن داشت زنگ می خورد و نیما داشت امیر را راضی می کرد این بار او بازی کند شاید توانست غول را شکست دهد. مادر از آشپزخانه داد می زد : " یکی اون تلفن و برداره... امیر ... مهشید دخترم گوشی رو بردار..." امیر داشت جایش را با نیما عوض می کرد و در همین حین نکات فنی را به او گوشزد می کرد و او را درجریان بازی قرار می داد.

مادر در اتاق را باز کرد و چشمش به نیما افتاد که غرق بازی شده بود. " مگه تو قرار نبود بری خرید. نشستی اینجا داری بازی می کنی."

- " باشه باشه رفتم. همین الآن می رم." و از روی صندلی بلند شد اما چشمانش همچنان روی مانیتور قفل مانده بود. " امیر تو هم نشین اونجا دوستت کارت داره. وای خدایا از دست شما." جمله ی آخر را توی راه با خودش غرغر کرد.

امیر روی مبل جا گرفت. گوشی را برداشت و خودش را آماده می کرد که الو را بگوید، چشمش افتاد به مهشید. او همچنان داشت با خونسردی پشت جلد کتاب نقاشی می کشید. امیر گوشی را گذاشت و کتاب را از زیر دست مهشید بیرون کشید. " هووووو چی کار می کنی. مگه کوری، این کتاب منه." مهشید خواست کتاب را از دستش بیرون بکشد. " نه خیرم. مال خودمه. خودم پیداش کردم." با همه ی وجودش به کتاب چسبیده بود و امیر نمی توانست او را جدا کند. از این تقلا کلافه شد و یک سیلی خواباند بیخ گوش مهشید. مهشید کتاب را رها کرد و به خودش پیچید.

نیما کاپشن پوشیده بود و این بار شال گردن نبسته بود. صدای مهسا از حمام می آمد. همان طور که دستگیره را می فشرد ، مادر را دید که کفگیر به دست سراسیمه به هال آمد، جای قرمز پنج انگشت را روی گونه ی دخترش تشخیص داد. و به این ترتیب همه چیز پایان یافت.

          

|+| نوشته شده توسط محمدرضا رم یار در شنبه بیست و ششم بهمن 1387  |
 شقه شده
شقه شده

«زنش» مدتي بود كه پشت سر او ايستاده بود و كتاب خواندن او را نظاره مي كرد و انتظار مي كشيد. با سكوتي تهديد آميز و در عين حال دلسوزانه، با دستاني كه روي سينه چليپا كرده بود. كه اين خود نمادي بود از تهور و حس برتري. وانمود مي كرد كه هنوز متوجه ورود او نشده است و سعي مي كرد سرش را توي كتاب بيشتر خم كند و به اين وسيله بي توجهي و بيزاري اش را از كاري كه قرار بود انجام دهد به او بفهماند. با تلاشي سرسختانه در پي بهره بردن از آخرين ثانيه هاي پيش رو براي پيش رفتن دو سه سطري ديگر ميان كتاب بود. چون مي دانست كه محدوده زماني اين انتظار و تحمل آنچنان نمي تواند طولاني باشد و ديگر به انتهايش دارد نزديك مي شود. اما هر چه مي گذشت گويي سنگيني نگاهش بر روي او آنچنان غير قابل تحمل مي شد كه ديگر تظاهر به بي اعتنايي ممكن نبود. در آن شرايط و در زير آن فشار ديگر تمركز برايش ناممكن بود و حالا خود را در نگاه كردن به سطور مانند كودكي مي دانست كه ميان حوضچه اي از گِل در حال غلط و وارو زدن است، بي آنكه كوچكترين درك و برداشتي از كاري كه مي كند داشته باشد. بنابراين دريافت كه ديگر مقاومت بي فايده است. از روي كتاب كمر راست كرد دستانش را پشت سرش قلاب كرد و كش و قوسي به بدنش داد و بدون اينكه حرفي بزند و يا نگاهي به «زنش» بيندازد پرچم سفيد خود را بالا برد تا مژده پيروزي را به او داده باشد. و «زنش» در يابد كه حالا موقع آن است تا ليست خريد را پيروزمندانه روي سطور كتابِ در حال خوانش او فرود آورد. برگه خريد را از روي كتاب برداشت. آنرا تا كرد و در جيب كتش كه از زماني كه از سر كار آمده بود در بر داشت، گذاشت. كتاب را نيز بست و همراه نگاهي محزون به آن، با ملاطفت آن را به گوشه ميز هدايت كرد. تقريباً در بيشتر موارد اين گونه جنگ هاي خاموش و سرد به نفع «زنش» پايان مي پذيرفت. گه گاهي هم كه اين ديپلماسي روشن و قابل درك «زنش» با سماجت و سرسختي فلاكت بار و نا اميدانه او به جنگي آشكار و شورشي ناحق تبديل مي شد، با سركوب و تحقير كامل و برخورد قاطع و ديكتاتور مئابانه «زنش» روبرو مي گشت. در اين مواقع او مجبور مي شد علاوه براينكه كاملاً تسليم خواسته «زنش» شود، تا چند روز بهاي اين گستاخي اش را بپردازد و قيد كتاب خواندن را در آشكار و پنهان بزند. و سعي كند حتي دور و ور قفسه كتاب ها و ماشين تايپش نگردد تا سوء ظن ها كاملاً از جانب «زنش» بر طرف شود و اوضاع دوباره عادي اعلام شود و به دوران ديپلماتيك و آرام سابق برگردد. پنجره ي بزرگِ اتاقِ كوچكش كه آن را روشنايي دل پذيري مي بخشيد در روزهايي كه آفتاب پر رنگ شهر خسّت به خرج نمي داد، درست روبروي ميز زهوار در رفته اش و در ارتفاعي برابر توي دل ديوار فرو رفته بود و براي او منظره اي وسيع و پر خروش از راستاي خياباني كه در آن زندگي آرامش را مي گذراند به ارمغان مي آورد. خيابان در دوردست در ميان مه و دود تيره رنگ و غليظي فرو مي رفت و آنچه باقي مي ماند حيرت او بود از مقصد نامعلوم آن جاده و ماشين هايي كه به آن مقصد نامعلوم مي شتافتند. چون هيچ وقت سعي نكرد بر ترس موهوم و بچه گانه خود غلبه كند و تا انتهاي خيابان برود، براي خود داستان ها مي ساخت از چگونگي ساخته شدن آن و مهابت سازنده با اقتدار آن. از اين كه چه خواهد شد كه فردا كه از خواب بيدار مي شود ببيند كه خيابان محو شده است و آنچه بر جاي مانده بستر سنگلاخي، سخت و بيرحم و وحشي آن است. انگار كه پوستش را غلفتي كنده باشند، جاي جاي آن خراش برداشته است. و آه چه منظره اي! انسان ها لخت و عريان در ازدحامي سرسام آور و در اصطكاكاتي چندشناك از بدن هاي خيس و چسبناكشان مانند كرم ميان هم مي لولند. عينك آفتابي به چشم زده اند و گرزي سنگي و سنگين در يك دست به دنبال خود مي كشند و در اين برهوت بي كران كه تا خط افق ادامه دارد،اين طرف و آن طرف مي روند. موبایلشان را به دست دیگرشان گرفته اند و همگي بدون استثناء مشغول صحبت كردن با آن هستند. در حالي كه سرشان به طور مدام براي يافتن شكار در گردش به چپ و راست است و موهايشان به زمين كشيده مي شود. و ازدحام بدن های عرقناک آفتاب سوخته تا افق ادامه داشت. اين بار او متوجه «زنش» نشده است كه با چشماني شرربار روبروي او ايستاده است و از شدت خشم و بيچارگي مي لرزد و از بي طاقتي و ناچاري پا بر زمين مي كوبد. 85

|+| نوشته شده توسط محمدرضا رم یار در شنبه سی ام آذر 1387  |
 اسب چوبین درون دژ

اسب چوبین درون دژ

نگاهی به نثر مارسل پروست در رمان " در جستجوی ..."

گیجم. شگفت زده ام . مبهوت ام. سرم درد می گیرد وقتی "جستجو" را در دست می گیرم

رمان پروست یعنی " در جستجوی زمان از دست رفته " را - حداقل تا جایی که من شانس خواندنش را داشته ام – فارق از دیدگاه فلسفی اش ، باید یک شاهکار بی نظیر ادبی دانست. من با این سواد کم و کتاب های محدودی که خوانده ام تا به حال چنین کتاب بی نظیری ، و چنین نثر قوی و منسجمی نخوانده بودم.

درست نمی دانم فلوبر یا بالزاک ( هر دو هم وطن پروست) بود که معتقد بود نثر یک اثر ادبی باید فخیم ، چون دژی مستحکم ، بدون نقص و عاری از اشکالات نگارشی باشد. بر اساس همین تعالیم بود که پروست ، رمان خود را بارها و بارها بازنویسی کرد و حتی سه جلد اول رمان را از نو نوشت به طوری که تا هنگام مرگ همچنان به اصلاح اثر خویش مشغول بود. از این رو خیلی رمان پروست را ناتمام می دانند. و اکنون نتیجه ی سیزده سال گوشه نشینی و انزوا در اتاقی که توسط خود او عایق بندب صوتی شده بود پیش روی ماست و ما را به اعجاب و تحسین وا می دارد.

ظرافت قلم پروست در پروراندن صحنه های برخورد شخصیت ها و توصیفات طولانی و جانکاهِ او از کلیسا و شیشه نگاره های آن ، ازمناره های گوتیک آن و از باغ "سوان" ، بی شک از توانایی او در به کار بردن تعبیرات تازه و پرهیز از توصیفات کلیشه شده ، از اطلاعات وسیع و عمیق او در موسیقی و نقاشی و از دامنه ی وسیع لغات او بر می خیزد. این ها شوخی نیست. تو می توانی بگویی  این ها همه چرت و پرت است.  ایرادی ندارد تو می توانی رمانی بنویسی عاری از توصیفات طولانی و ملال آور و بدون استعاره و کنایه هایی که ممکن است ذهن خواننده را منحرف کند اما، دیگر نمی توانی توقع داشته باشی که همانند "جستجو" ده هزار جلد کتاب در مورد خودت و کتابت بنویسند و افرادی به شهرت برسند تنها از این زاویه که دست به تعبیر و تفسیر رمان تو زده اند. این شوخی نیست که اقرادی با عنوان پروست شناس در جهان شناخته شده باشند.

در جستجو راوی کوچکترین عکس العمل های شخصیت های داستان و کوچکترین تغییری که در چهره شان می دهند با حساسیت فوق العاده ای در می یابد. و زیر میکروسکوپ دقیق اش به حلاجی آنها می پردازد. به گونه ای که خواننده به راستی تصور می کند نویسنده درون شخصیت ها کمین کرده است و درونیات آنها را برای ما گزارش می کند. چیزی که همیشه مرا به وجد آورده است و همیشه در رمان هایی که خوانده ام به دنبال آن گشته ام توانایی تصویر کردن کنش و واکنش های شخصیت های داستان در خلال دیالوگ هایی است که رد و بدل می کنند و تجزیه و تحلیل عواطف آنها که در طول گفتگو دستخوش تغییر و تحول می شوند. چیزی مثل شیمی هنگامی که شیمیدان دو یا چند ماده را با هم مخلوط می کند و قلم به دست می گیرد و تغییرات لحظه به لحظه ی فر آیند را ثبت می کند تا به محصول نهایی خود دست یابد. شیمی عواطف. این کاری است که من در "مدراتو کانتابیله" ی مارگاریت دوراس با هنر مندی تمام و در اکثر کار های داستایوسکی که برجسته ترین آنها در این زمینه "ابله" ، "یادداشت های زیر زمینی" و "نیه توچکا" است، دیده ام. اما آنچا در "جستجو" نمود پیدا می کند در سطح بالاتری قرار دارد. شاید بسیاری از نویسندگان و حتی انسان های عادی اما باهوش و حساس این تغییر احساسات و علت واکنش های اطرافیانشان را به خوبی درک کنند اما مهم ، توانایی به تصویر کشیدن این درک ، بیان و تشریح این کشف است در قالب ِ کلمات گلچین شده و تشبیهاتِ تازه ی غافل گیر کننده و غیر قابل انتظار.

کار داستایوسکی به تصویر کشیدن حالات درونی و غلیانات احساسی شخصیت هایش ،که چون تندبادی آنها را به هرسو می کشاند است. اما پروست علاوه بر جستجو در درون انسان و یافتن سر منشأ احساس هایی که گاه به گاه به او دست می دهد گیرنده های حساسش روی کوچکترین حرکات صورت ، اطوارهای بدن ، اشارات ابرو ، درخشش چشمان و ... مانور می دهد و از آنها تفسیر های مخصوص به خود را بیرون می کشد و حتی شخصیت هایش را گاهی با همین حرکات بیرونی آنها می آفریند. برای نمونه ببینید چگونه شخصیت "لوگراندن" را به شیوه ای کاملاً نو و غریب به ما می شناساند :

" افسوس! باید نظرمان را درباره ی آقای لوگراندن بکلی تغییر می دادیم. در یکی از یکشنبه های پس از روزی که در پون ویو به او برخوردیم ... ، در درگاه داغ از آفتاب کلیسا که بر آشوب رنگارنگ بازار مشرف بود ، لوگراندن را دیدیم که شوهر خانمی که آن بار در کنار او دیده بودیم]او را[ به همسر یکی دیگر از زمین داران بزرگ معرفی می کرد. سرا پایش از هیجان و تحرکی شگفت انگیز خبر می داد ؛ کرنش بزرگی کرد و سپس چنان به تندی سر برافراشت که شانه هایش بیشتر از آنی که در حالت پیشین بود ، ... به عقب برگشت. این حرکت تند ، کپل های لوگراندن را که گمان نمی کردم آنقدر گوشتالو باشد به حالت موج چموش و عضلانی جا به جا کرد ؛ و نمی دانم چرا این لررزش ماده ی خام ، این موج گوشتی ، که هیچ معنویتی را بیان نمی کرد و تنها شتابی آکنده از حقارت می تکانیدش ، ناگهان به فکرم انداخت که شاید لوگراندن با آنی که ما از او می شناختیم یکسره تفاوت داشت." ]ص 204[

در این قطعه به زیبایی و سادگی هرچه تمام تر از روی تعظیم بلندی که لوگراندن به خانمی که در جایگاه بالاتری از او قرار دارد  می کند ، شخصیت چاپلوس و چاکر مآب او به روشنی برای خواننده روشن می شود و در پی این شناخت ، انزجار و چندشی از این قبیل افراد در ذهن خواننده ایجاد می شود که تا پایان کتاب هرگاه نام لوگراندن برده شود تصویر او آمیخته با این حرکت حقیر تعظیم او خواهد بود.

ناسپاسی خواهد بود اگر سطور بعدی را که معرفی لوگراندن را کامل می کند ناگفته باقی بگذارم :

" در نزدیکی کلیسا به لوگراندن برخوردیم که می آمد تا آن خانم را به کالسکه اش برساند. از کنار ما گذشت ، از گفتگو با همراهش باز نایستاد ، و با گوشه ی چشم آبی اش اشاره ای به ما کرد که ، شاید بتوان گفت ، از درون پلکهایش بود ، و چون هیچ ربطی به ماهیچه های صورتش نداشت از چشم خانم همراهش پنهان ماند ؛ اما ، از آنجا که می خواست کوچکی جایگاه بیان احساسش را با شدت دادن به خود احساس جبران کند ، در آن گوشه چشم آبی که برای ما در نظر گرفته بود همه ی عنایتی را که به ما داشت چنان اخگروار درخشانید که کارش از شنگی فراتر رفت و به شیطنت رسید ؛ ریزه کاریهای خوشرویی را تا حد چشمک همدلانه ، کلمه های گفته نگفته ، کنایه های خودمانی ، راز نگهداری همدستانه ظرافت داد ؛ و سرانجام ، ابراز دوستی را تا اوج اعتراض مهربانانه و اعلام عشق بالا برد و آنگاه بود که با شوری پنهان و نهان از چشم خانم کوشک نشین ، نی نی محبت آکندی را در چهره ای یخ زده برای ما ، فقط برای ما ، روشن کرد." ]ص 205[

به طنز یه کار رفته در آن ، که حرکت لوگراندن را هرچه مسخره تر و شخصیتش را بی اهمیت تر و چندش ناک تر  می کند دقت کنید.

از این گونه ترکیبات غاقل گیر کننده و صحنه هایی این گونه زیبا و هنرمندانه به فراوانی در کتاب یافت می شود که با چند بار خواندن پیچیدگی ظاهری جملات برای ما آسان می شود و به معنی آنها پی می بریم. آنگاه لذت شفاف یک کشف ما را فرا می گیرد همانند کشف مخازن ارزشمند در دل کوهی سترگ که جز با نقب زدن در دل آن و جلو رفتن در تاریکی آن به دست نمی آید.

این کتاب عظیم را باید خواند و دانست که کمک بسیار بزرگی برای نویسندگان جوان و آماتورهایی چون من است تا نثر خود را پیرایش کنند و قابلیت تشریح فضاها، رنگ ها ، بوها را آنچنان که پروست برای بیان احساسی که شنیدن یک بو در راوی بر می انگیزد دو صفحه توضیح می دهد.- برای خود تمرین کند و جسورانه و بی هیچ نگرانی از افتادن در دام تقلید و ترس از کشته شدن خلاقیت سعی کند مثل پروست بنویسد. سر آغازی است.   

 

 

|+| نوشته شده توسط محمدرضا رم یار در سه شنبه یکم مرداد 1387  |
 مقام بي بي
خداوند با خشنودي فاطمه خشنود

 

مي شود و با غضب فاطمه غضبناك

|+| نوشته شده توسط محمدرضا رم یار در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  |
 

 

خودمونیم ها بقیه هم همچین گلی به سرشون نزدن تو این چند وقت که من بزنم

چرندهای نیمه شب اردیبهشتی

 

_سكوت هياهووار زنده گي ام را مي شكافد

_و زنده گي، مرا در دايره ي خويش محبوس مي دارد

_من بوس مي خواهم

_به بيراهه مي روم از صداي اشك هاي ات

_من تنها بودم، تنها، تنها، تو دامن ات را چين، چين، چين

 

_هاي! اي تلويزيون خاموش! من بي پوچي هيچ ام

_و پيام ات را بي هيچ نشانه اي در خاطرم مي گذرانم

_و جادوي جعبه اي ات را پياله پياله سر مي كشم

_اشك هاي ات مردن ام را مي خواهد

_و مردن ام زير نديدن ات كوه هاي زاگرس را

 

_آي! اي تلويزيون! در زمان خاك خورده، من خاطره ي يك خداوند اسكيزوفرني هستم

_و بلند كه مي شوم كوتاه تر مي شود همه چيز

_مثل تبسمي از ميان برف پاك كن ها

_خيس تن ات صداي باران را مي ريزد از چشمان ات

_ريق رحمت را سر مي كشم آخر، عزب ميان سالي ام، دل ام امشب فحش مي خواهد

 

_آي! اي تلويزيون! اي زنده گي خداساز! چه گونه شرح دهم لحظه ي كسالت آور خواب آلوده ي انديشيدن به خويش، من دار مي خواهم، من خواب

_خودم را بر مي دارم و با پا هاي ات مي روم

_پيراهني براي جهان بباف تلويزيون!

_و ما بباف را با "ف" فساد نوشتيم

_و با با فتني ها خودمان را دار زديم

 

شعر با هم:

م ندای انسان ،مسافر زمان، هامون ،خرامنده ،خود شیفته

 

|+| نوشته شده توسط محمدرضا رم یار در شنبه چهارم خرداد 1387  |
 اعتراف
این داستان یک کمی نپخته است و شاید هیچ وقت هم نپزد. اما وبلاگم به طرز غم انگیزی مدتها هیچ پستی نداشته است و این داستان را برای کاهش فشار روی خودم توی وبلاگ می گذارم اما این هرگز به این معنا نیست که داستان فنا شده است. نه بلکه یک هفته توی ذهنم به دنبال فرم خودش می گشت و الآن آن را پیدا کرده است.

وقتی زنم گفت بار دار است آنقدر با مشت و لگد به شکمش کوبیدم که سقط جنین شد......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمدرضا رم یار در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 
...بوی چای جوشیده خانه را برداشته است.

                             شام شوربای شلغم داریم.

زنم رفت دادگاه دادخواست طلاق بدهد...

شوربای شلغم را هورت می کشم....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمدرضا رم یار در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386  |
 
کف کردین نه؟ اینا رو بخونین. فیضشو ببرین تا بعد. حتماً هم نظر بدید. خب؟(خود شیفته)

|+| نوشته شده توسط محمدرضا رم یار در سه شنبه سیزدهم آذر 1386  |
 
 
بالا